بنام خدا
سلام
بازم حوصله ی مقدمه چینی ندارم فورا میرم سر اصل مطلب
ولی واقعا نمی دونم از کجا و چه طوری شروع کنم
یه خورده از قبلنا بگم که اصل قضیه بیاد دستتون بعد برم سراغ خاطره اصلی...
این اقا داماد ما خواستگار یه روز یه بار و یه سال نبوده
چندبار اومدن و رفتن کلی آدم حسابیارو پاپیش گذاشتن ولی هی می گفتم نه نه
خلاصه کلی جون به لبش کردم
روز آزمایش بهم گفت :تو که کشتی مارو تا جواب بله رو دادی ...
ولی الان حس می کنم دوسش دارم و کلی پشیمون که چرا این همه اذیتش کردم
چند روز پیش ازش پرسیدم که از کی منو به عنوان چیز خواستی؟(آخه خجالت میکشیدم بگم همسرآینده
)
اونم یکم خجالت کشیدو گفت :سوال سختیه .
منم که می شناسید؟ کنه ٬تا جوابمو نگرفتم ول کنش نشدم
بعد از کلی اصرار، التماس٬ خواهش و تمنا و تهدید و کتک و اینا گفت که:از موقعه ای که تو عروسی عموت دیدمت تورو به عنوان چیز خواستم ...ادای منو درمیاره
(که در واقع عروسی خواهرش یعنی هشت سال پیش از اون موقعه رفت و آمدشو به خونه مون شروع کرده بید)
اون موقعها حدس می زدما ولی بی خیالش بودم
آهان اینو یادم رفت بگم واما اسم آقا داماد ما رضا بیده بید
بریم سراغ خاطره مون
روز بله برون:دیشبش مامان و باباش اومده بودن واسه اینکه جواب مثبتو ازم بگیرن
و من گفتم می خوام باهاشون صحبت کنم
به عموم گفته نه نمی خوام خجالت می کشم باهاش حرف بزنم اخه چه حرفی داره به من بزنه
چشام چهار تا شد...
این پسره هرچی هست می دونم خجالتی ابدا نیست
خلاصه اون روز انگار نه انگار این رضا بود که به عموم گفته خجالت می کشم
هی خواهرش می اومد تو اتاق بابا بسه مردم منتظرن می خوان مهریه تعیین کنن
اونم هی خواهرشو می نداخت بیرون ...
اخرش عصفی شدم گفتم :من دیگه حرفی ندارم دوست داری برو
(کنگر خورده لنگر انداخته)
اونم گفت: من که دوست دارم تا صبح همین جا بمونم
شیطونه می گفت همچین دستو پاهاشو بگیرم پرتش کنم بیرون از اتاق(آخی نه دلم نمیاد
اون موقعه مغز خر خورده بیدم)
آهان چیزه یه ضد حال اساسی بابام شب خواستگاری بهشون زد که نگو
پارازیت(مامان اومد واسم اسپند دود کردو رفت
منم از خدا خواسته
خفه شدم چه دودی!
ازم پرسید که رضا امشب میاد؟منم گفتم به احتمال زیاد...آخه دیشب گفت از فردا شب هر شب میام خونه تون
)
اهان دوباره بریم سراغ خاطره مون بابام به باباش گفت:ما امشب نیستیم قراره بریم جایی
...
زنگ می زنن به عموم و ماجرارو بهش می گن و اونم فورا زنگ می زنه به بابا و میگه کجا می خواین بریم؟بیچاره ها گل و شیرینی خریدن...که بابا میگه باشه بهشون بگین بیان و کلی بابا عذر خواهی کرد که نمی دونست و اینا آخه دایی چشمشو عمل کرده بود می خواستیم بریم ملاقاتش
خلاصه زن داداشش بهم گفت که:وقتی بابات گفت که قراره بریم جایی و امشبو نیستیم رضا رنگش عین گچ شدو گفت حتما نظرشون عوض شده
یه ضد حال دیگه هم روزی که می خواستیم جواب آزمایشو بگیرم خورد گویی همه دست به دست هم داده بودن که رضارو اذیت کنن 
ولی از قصد نبیدا یهویی پیش می اومد
قضیه از این قراره که رفته بودم سالن مشاوره قبل از ازدواج اونم رفته بود جواب آزمایشارو بگیره قبلش بهم گفته بود که دیشب اصلا خوابم نبرد به خاطره آزمایشا منم روز آزمایش بهش گفته بودم که اگه جواب مثبت نشد چی؟اونم گفت: خیلی نامردی

بعد داشتم اسممو می نوشتم که صدام زد(صداش اینقده غمناککککککککککککک بود) تا نگام افتاد بهش فهمیدم یه چیزی شده رنگش شده بود عین گچ سفید بهش گفتم دستت چی شده آمپولت زدن؟
اونم گفت نه ازم خون گرفتن
گفتم چرا؟
هیچی نگفت سرشو انداخت پایین و رفت تا اینکه از هاجر زن داداشش پرسیدم چی شده؟گفت مثل اینکه خونش لخته شده بازم ازش خون گرفتن تا یه ربعه دیگه جواب آزمایش میاد...
دل تو دلم نبود اشکم داشت در می اومد آخه ندیدید قیافه اش چه شکلی شده بود ...
بعد از یه ربع هاجر اومد وگفت مثبته٬ تا خیالم راحت شد
وقتی مشاوره تموم شد رفتم پیشش بهش گفتم :حتما کلی ترسیدی؟ گفت: فقط ترسیدم؟!!مردمو زنده شدم
بعد از خانوما نوبت مشاوره آقایون بود اون که رفت هاجر واسم قضیه ی آزمایشو تعریف کرد که:منتظر رضا بودم که جواب آزمایشو بیاره ٬که اومدو گفت بازم ازم خون گرفتن ندیدی قیافه اش چه شکلی شده بود من حدس می زدم که دیگه حتما خوناتون بهم نمی خوره دلم داشت کباب میشد زدم زیر گریه ٬هر کسی اونجا بود دورمون جمع شدن کلی دوستش دلداریش دادکه چیزی نیست و اینا کارساز نبوده رفتن سراغ آقاهه که ازش خون گرفته بوده و گفتن قضیه چیه؟اونم رفت پیش رضا و گفته بود چیزی نشده فقط خونت لخته شده بود مجبور شدیم بازم ازت خون بگیریم همین جای نگرانی نیست ...
رضا به هاجر گفته بود اگه جواب منفی می شد ساختمونو رو سرشون خراب می کردم 

تا اینجا کافیه خسته شدم میخوام همه رو نوشته کنم زیاد میشه مراعات چشاتونو می کنم
بقیه بمونه واسه روازیه دیگه
فردا بعد از ظهر قراره باهم بریم خرید عقد
سال نو پیشاپیش مبارک